تبليغاتX
وامیدآخرین چیزی است که می میرد....

وامیدآخرین چیزی است که می میرد....

 

          

فعلا چیزی به ذهنم نمی رسه شاید بعدا براش یه متن گذاشتم!

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 17:40 توسط نونا| |
 

پ.ن۱: زن عشق می کاردوکینه درومی کند،دیه اش نصف دیه

توست ومجازات زنایش باتوبرابر......

می تواندتنهایک همسرداشته باشدوتومختاربه داشتن

چهارهمسرهستی!......

برای ازدواجش درهرسنی اجازه ولی لازم است وتوهرزمان

بخواهی به لطف قانونگذارمی توانی ازدواج کنی......

اوکتک می خوردوتومحاکمه نمی شوی اومی زایدوتوبرای

فرزندش نام انتخاب می کنی،اودردمی کشد وتونگرانی که

دخترنباشد....اوبی خوابی می کشدوتوخواب حوریان بهشتی

می بینی،اومادرمی شود وهمه جامی پرسندنام پدر!

پ.ن۲:کلاس پنجم که بودم پسردرشت هیکلی درته کلاس

می نشست که برای من مظهرتمام چیزهای چندش آوربود،

آن هم به سه دلیل،اول آن که کچل بوددوم این که سیگار

می کشیدوسوم که ازهمه تهوع آورتربوداین که درآن سن

وسال زن داشت!

چندسالی گذشت،یک روزکه باهمسرم ازخیابان می گذشتیم

آن پسرقوی هیکل ته کلاس رادیدم،درحالی که خودم زن

داشتم سیگارمی کشیدم وکچل شده بودم!

 

                                           "دکترعلی شریعتی"

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نمی دونم چرااین چندروزگیچ می زنم،هوش وحواسم به کل

 ازدست دادم،اصلا نمی تونم تمرکزداشته باشم،به هیچ چی

توجه ندارم مامان بایدچندبارصدام بزنه تامتوجه بشم!

چندروزپیش اشتباهی شماره یکی روکه نبایدمی گرفتم

 گرفتم ومجبورشدم اس.ام.اس بزنم ازش معذرت خواهی

 کنم.شاید فشارکاری،تداخل امتحان زبان وژورنال ویا....

نه اینم نیست تودوره دانشجویی بافشاردرسها وامتحانها

هیچ وقت گیچ نمی زدم پس دلیلش چی می تونه باشه؟

 

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 17:50 توسط نونا| |

 

زنگ زده میگه می خوام طلاق بگیرم بگوچیکارکنم؟بایه حالت

شوک زده تکرارمی کنم:طلاق....شنیده بودم پسرخاله قهر

کرده رفته خونه مامانش!!!ولی نمی دونستم قضیه جدیه!

 جلوخودمومی گیرم که نپرسم چرابرفرض که دلیلشوگفت

 فرقی تواصل قضیه نمی کنه،همیشه هم نباید دنبال دلیل

 بودمی گم فکراتوکردی؟میگه دست بزن داره خسته شدم

می گم فقط همین؟باتعجب میگه چیزکمیه!؟

می گم نه اصلا ولی میشه باهاش حرف زد دلیلشو پرسید

باپوزخندمی گه:حرف؟کدوم حرف؟اصلا حالیش نیست

می گم بهش شک داری؟خاله می گه بددلی،می خنده و

می گه مگه آدم آزارداره الکی به شوهرش انگ بزنه

دلم می خواد بهش بگم همیشه گفتم عروسی تون

 یکی ازبهترین عروسی های فامیل بودکه خیلی خوش

گذشت هنوزم فیلم عروسی تون دارم،اون شب همه چی

 عالی بودازرقص دانس عروس ودامادتامراسم وشیطنت های

 بچه های فامیل.

شماباعشق شروع کردین چی شد که به طلاق رسیدین؟

بااین که عشق های این دوره وزمونه روقبول ندارم،طرف

عاشق چشم وابرویکی می شه اسمشومی زاره عشق!

عاشق راه رفتن طرف می شه صداشومی شنوه می خونه

دل می رودزدستم صاحبدلان خدارا...!!!

می گم مهریه ات چندتاست؟می گه ۲۵۰ تابود خاله جانت!

واسه کلاس۱۰۰اضافش کرد!

می خندم حتماالان داره لعن ونفرین خودش می کنه

می گم یه ۸۷ تایی گیرت میاد ماشینم که به نامته!

نظرمن اینه توافق کنید خونه روجای مهریه بهت بده بقیه

روهم قسطی ازش بگیرتکلیف بچه هاتون چی میشه؟

توافق کردیم دختره برامن وپسره براباباش!!!

بهش می گم ببین خواهشا این چیزایی که گفتم بین خودمون

 بمونه توکه خاله روخوب میشناسی خداوکیلی ماروباهاش در

نندازاگه کمکت کردم دوتادلیل داشت یکی به خاطربچه هات یه

پسر۳ساله ویه دختر۷،۸ماهه که هیچی اززندگی نمی دونن و

نمی فهمن طلاق چیه و قراره چه بلایی سرشون بیاد

بعدش هم به خاطرخودت که می دونم کسی حمایتت

نمی کنه پسرخاله یه خونواده یاشاید یه فامیل پشتشن

ولی توچی!؟

شاید این حرف واسه ات تکراری باشه ولی بازم فکرکن طلاق

 حلال مشکلات نیست...

می دونم نمیشه یه طرف رومحکوم کرد،طلاق هم مثه ازدواج

یه جریان دوطرفه است که هردوطرف مقصرن

به بعدش فکرکردی؟بعدطلاق؟مهم زندگی بعدطلاقه

ازپس جمع جورکردن زندگی ات برمیای؟

خیلی باهاش حرف زدم ولی می دونم حواسش بامن نیست

می گن حرف اگه زیادی وبی وقت گفته شه به جای اینکه یار

دل بشه باردل میشه.

دارم فکر می کنم چه جوری میشه که زندگی که باعشق

شروع شده آخرش به طلاق کشیده شه؟دارم باورمی کنم که

عشق های این دوره وزمونه تاریخ مصرفی شدن!که تاریخ

 انقضادارن!چراکسی حاضرنیست توقعاتشوکم کنه واسه

 زندگی اش گذشت کنه!سهم این بچه ها ازطلاق پدرومادر

شون چیه؟

هنوزم امیدوارم ازخرشیطون پیاده شن وبرگردن سرخونه و

زندگی شون .

..............................................................

آخیش.بعدازدوهفته دوری(یه هفته مسافرت بودم یه هفته

 هم سیستم خراب بود)امروز وبلاگموبازکردم وسری به

وبلاگاتون زدم،آدمیزاد بنده عادته وخدانکنه به چیزی عادت

کنه (اره ننه اینو ازمن گیس سفید داشته باشین)

ترک عادتم که دیگه می دونی ......

دلم واسه تک تکتون تنگ شده بود.......فجییییعععع

البته همچین بی خبربی خبرم نبودم(خداایرانسل رونگه داره)

ولی یاصفحه وبتون بازنمی شدیانمی تونستم کامنت بذارم

به هرحال خوشحالم که الان اینجاهستم ومی تونم بازم

 بهتون سربزنم

 بعدانوشت:ازنظرامنیتی گوشزدکردن ممکن است شبکه

 جاسوسی خاله جان ردیابی مان کنندومارابیابند ودماراز

روزگارمان درآورند!ماهم خوب عشق خاله!!! خاله دوست!!!

 اسم بچه هاراحذفیدیم باشد که به جوانی مان رحم کنند

 

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 0:39 توسط نونا| |
 

 

 

تو رهسپار مي شوي

به سوي عشق

و من ، كنار پنجره در آرزوي يك نگاه

آه مي كشم

تو از ديار من چه شادمانه كوچ مي كني

و چشمهاي بي قرار من

به غربت هميشگي

هنوز خيره مانده اند.

 

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 18:48 توسط نونا| |
 

 

     

 

     

برای چندمین باراتفاقی چشمم می افته به کارت عروسیت،خیره می شم

 بهش جداازشیک بودنش رنگ قشنگی داره،نقره ای رنگ موردعلاقه منه!

کارت قشنگیه زل می زنم بهش که چندروزیه رومیزآرایشم جاخوش کرده!

تودانشگاه صرف نظرازخوشگلی ولودگی خاص ات خیلی توچشم بودی،

خدای نازوعشوه،قبل ترازدانشگاه می شناختم همیشه خودتویه سروگردن

 ازبقیه بالاترمی دونستی،کسرشانت می شدبه ترم پایینی ها که ازقضا ما

هم جزءشون بودیم نگاه کنی(هرچند همکلاسی خوش تیپیت باتوهم عقیده نبود!)

وقتی فهمیدی هم رشته ایم بی تفاوت گذشتی،دادمی زد یه ذره هم برات مهم

نیست پسرای دانشگاه روآبادکردی!بااون تیپ مکش مرگت واون لبخندای

 ژوکوندت استاداروقلقلک می دادی پسراکه دیگه جای خود داره.

بعدهاکه برامولوداعتراف کرده بودی هیچ پسرخوشتیپی اززیردستت درنرفته!

خندیدم که عجب موجودی هستی تو!!!

حالا عروسیته!توبهترین نقطه شهر،بایکی ازاین پولداراکه خوب بلده واسه

عروسش پول خرج کنه.

چقدراوضاعت روبه راست،یکی گفت:دامادکیه؟همونی که دوسال پیش تو

عروسی .... دیدیمش؟همونه یاعوضش کرده؟!

عجب!فکرمی کردم حداقل فقط برابچه های حقوق تابلویی اما انگارآوازه ات تا

دانشکده فنی وبعضامعماری چندترم بالا پایین ترم رسیده.

ازهمون اول تاپ بودی ازدبستان،دبیرستان،دانشگاه هم اوج مهرورزی هات!!!

مبارکت باشه،حرف من باخداست،خدا من کجااشتباه کردم؟کجارودست خوردم؟

این ازبی عرضگی منه یازرنگی تو؟یاهردو؟

چی جوریه که توباکوله باری ازتجربه،سرنوشت این قدرخوب برات نوشته

وبرای من وامثال من نه؟!!!

مانه اونقدرخشک مذهبی ایم که عقده های درونی مون روزیرچادرخالی کنیم

 ونه اونقدراوپن که چوب حراجی به تنمون بزنن!

می گن حتما آدم باعرضه ایی بودی که تونستی همچین آدم ساده وبی شیله وپیله

ایی تورکنی وسرتومثه طاووس بالا بگیری وفخربفروشی اماتاحالابه پاهای

 طاووس نگاه کردی که چه جوری زیرپرهاش قایمشون می کنه تازشتی اشونو

کسی نبینه!؟

من حرفم باتونیست،تووامثال توزیادبودین ومن وامثال منم زیادیم حرف من با

خداست می گن شاهنامه آخرش خوشه منم منتظرآخرشم خیلی وقته منتظرم.

من راضی ام.شبهاوجدان دردسراغم نمیاد،خاطره هام اگه رنگ عشق نیستن

بوی خیانت وهرزگی روهم نمی دن!

گاهی فکرمی کنم نکنه مااشتباه کردیم؟نکنه رودست خوردیم؟

نکنه این دفعه آخرقصه سهم آدم بداست وسرآدم خوبه بی کلاه می مونه؟

نکنه کلاغه به خونش برسه وقصه شوخی وشوخی جدی شه؟

...........................................

این بنده خدا یه جزءازیه کل که فقط یه مصداق بودولاغیر.

غصه شوهرپولدارومال ومنال رونمی خورم حرف من یه چیزدیگه است

................................................

پ.ن:اگه بدونید برانوشتن این مطلب چه مرارتها کشیدم بهتردرک می کنید

اگه یهوهوس کنیددرافشانی های مغزتورویه کاغذ خالی کنی دوروبرت هم

چیزی نباشه ومجبورشی سینه خیزبری وازتخت آویزون شی وبامشقت زیرتخت

رورصدکنی ویهوچندمتراونورتوچشمت به یه خودکاربیافته وهمون جورآویزون

 هوس کنی حرکات آکروباتیک انجام بدی ومادرجان هم بایه جیغ نه چندان بنفش

همراهی ات نه ازاین بهترهم نمیشه نوشت احساس می کنم هنوزدرحالت

 سروته ام!

پس اگه دنبال بی سروتهی مطلبم می گردین به پی نوشت رجوع کنید پلیز!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 19:9 توسط نونا| |
 

جدیدا باب شده پروفایل مدیربلاگهافعاله وهرکس بسته

 به علایق وسلیقه شخصی اش اونو پرمی کنه باراول

به صورت کاملا تصادفی پروفایل بلاگی روبازکردم وبا

خوندنش تصمیم گرفتم پروفایلم روفعال کنم باته مایه

 های طنز!

که البته امیدوارم هرچندوقت یکباربتونم آپدیتش کنم

همیشه ازچیزایی که سرگرمم می کنه خوشم میاد و

فعلا ترجیح می دم وقتی بلاگی روبازمی کنم اول سراغ

 پروفایل مدیرش برم که اکثرا فعال نیست!

(حالا یاعلاقه ایی به این موضوع ندارن ویااین که ترجیح

می دن توجه ایی نشون ندن وغیرفعال بمونه)

اینکه پروفایل هرکس نشون دهنده علایق واعتقادات و

سلیقه های شخصی هرکسی یه بحثی درش نیست

 امااین که کسی بخواد بایه هدفی غیرازاون چیزی که

 مدنظر مدیربلاگفابوده اونو فعال کنه(مثلا عکس آنچنانی

 بذاره یاشماره تلفن یاهرچیز دیگه بایه هدف دیگه!!!)

بحثش جداست وصدردصد هدفش هم ایضا...

خیلی ها هستن که بلاگشونو جایی واسه خالی کردن

عقده های درونی اش قرار دارن وگاهی هم ازاین راه

خواسته یاناخواسته!آسیبی به کسی می زنن وبعضا

راضی هستن!!!

یه چیز دیگه،به این مطالب رمزداراعتقادی ندارم و

احساس می کنم به شعورخواننده وبلاگم توهین میشه

(بحث عکس شخصی یاخانوادگی یا صحبت های زنونه

جداست وربطی به این موضوع نداره)

اگه قراره حرفی زده بشه وچیزی گفته شه هرکسی

که بلاگمو بازمی کنه محقه که بخونه وگرنه همون بهتر

که یااصلا نوشته نشه یااینکه توثبت موقت بمونه.

البته من چند پست قبل گفتم که کاش بلاگفا هم مثه

 پرشین بلاک پست رمزدارمی ذاشت که حالا گذاشته

اما همون موقع هم منظورم همین بودنه این که حالا

نظرم عوض شده باشه.

(این یه اعتقاد کاملا شخصیه اما اگه کسی مخالفه

 خوشحال می شم نظرشو بدونم )

.

.

.

.

راستی باچندروزتاخیر دومین سالگرد وبلاگم هم مبارک!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 19:15 توسط نونا| |
 

سلام ! قرارمان يادم نرفته است .
 
حالم خوب است .
 
همیشه به تو می اندیشم ،
 
قرارمان سر پیچک پوش دیوارهمسایه یادم نرفته است .
 
حالم خوب است .
 
از تو می نویسم ،
 
به هیچ پایانی هم نمی اندیشم !
 
حالم خوب است .
 
سلامت را به گلهای تشنه باغچه رسانده ام .
 
ماهیها را دعا کرده ام که بیشتر زنده بمانند .
 
حالم خوب است .
 
به هر چه می اندیشم جز تنهایی ، حسرت ، بیقراری ....
 
حالم خوب است .
 
تو را دارم .
 
تو می مانی ، تا همیشه ، تا انتها ، تا ابدیت !
 
حالم خوب است .
 
مطمئنم که حالم خوب است ..
 
اما ....
 
حالا می توانی به تمام دیوانیگی هایم بخندی !
 
حالا می توانی به تمام شعر های نیم بند بی قافیه و وزن
 
وجودم لبخند بزنی .
 
حالا می توانی کودکیم را به یادم بیاوری ،
 
ساده بودنم را بهانه ای برای خنده هایت قرار دهی
 
حالا می توانی همه جا بنویسی ، بگویی ، جار بزنی ؛
 
حالا می توانم تا کمی مانده به صبح نگاهت ، دیوار های
 
 حجاب نگاهم را بشمارم.
 
حالا می توانم تا انتهای همین قلم و کاغذ از تو بنویسم .
 
حالا می توانم نامه هایی برایت بنویسم که هیچ ...
 
حالا می توانم برایت بنویسم حالم خوب است !
 
می توانم برایت بنویسم حالم خوب است اما هر شب
 
 دلتنگی تا کمی مانده به سپیده این شهر بی آسمان
 
 تو را میهمان اشک و ترانه های بی فرجام کنم .
 
می توانم برایت بنویسم حالم خوب است ؛
 
اما تو را ،  به دل راه ندهم .
 
حالا می خواهی با این خراب تر از سقف آسمان این
 
شهر بی ستاره چه کنی ؟
 
حالا می خواهی از چه ، از کجا ، از چرای کدامین
 
قصه عاشقانه پر دلتنگی برایت بنویسم ؟
 
من هنوز به آغاز این نوشته هم شک دارم عزیز !
 
به آغاز رویش دوباره تو در سرداب نگاهم .
 
پس بگذار تنها همین را بنویسم و مثل نسیمی از کنار
 
 هستی ات رد شوم !
 
سلام !
 
حالم مثل هر شب روزگار خوب است ؛ اما تو باور مکن !
 
 
نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 2:1 توسط نونا| |
 

امشب همه دست به دست هم دادن تا حال منوبگیرن

 

ازیه مهمونی شروع شد،اولش خوب بودولی آخرش

 

 بایه سوتفاهم تموم شدواشکاموسرریزکرد.مثله تموم

 

 وقتهایی که دلگیرمیشم به اتاقم پناه بردم وگریه کردم

 

 مامان که اومدبهش گفتم سرشوتکون دادورفت

 

ازاولشم می دونستم حق روبه من می ده بعدش هم

 

یه اس.ام.اس وموضوعی که اصلابه من ربط نداشت

 

 من فقط یه واسطه بودم که شماره عموی وکیل دوستم

 

روبه اون یکی دوستم بدم امااین میون شدقضیه آش

 

 نخوره ودهن سوخته.....

 

بااعصاب درب وداغون اومدم نت،حال وحوصله

 

 نداشتم فقط می خواستم وقت بگذرونم وآروم شم که با

 

دیدن آپ نیاز که یه خاطره سوخته روزنده می کردوآپه

 

 یه بنده خدایی که عادت داره همه روبه یه چوب برونه

 

عصبانیتم بیشترشداما بازم ترجیح دادم سکوت کنم وتو

 

خودم بریزم ودم نزنم  ......

 

 "مبادا دلی رنجیده شود وتهمت جدیدی نسبت دهندو

 

مارابیش ازپیش شرمنده کنن"  بگذریم.

 

 مقصوداین بودکه حال مابدبشه که شد.این تپش قلب

 

 لعنتی هم این جورموقع هاخوب بلده خودشونشون بده.

 

آخرشم ترجیح دادم یکی،دوساعت کتاب موردعلاقه

 

 اموبخونم تاازاین حال وهوابیام بیرون وآروم شم.

 

هرچندبعضی حرفهاآرامشوازآدم می گیرن اما خوبی

 

اشون به اینه که حقیقت روهرچندتلخ باشدت توصورتت

 

 می کوبن وبه یادت می یارن که همه دنبال منافع خودشون

 

هستن وتاوقتی کارایی داری ازت استفاده می کنن

 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

پ.ن۱:به هردلیلی که واسه خودت موجهه برای من غیر

 

موجهه پس سعی نکن روحرفات سرپوش بزاری

 

پ.ن۲:دلم یه شونه مردونه می خوادکه توبغلش زاربزنم

 

 وتمومه دردلهاموبهش بگم خسته شدم ازاین همه سکوت

 

پ.ن۳:مطمئن باش برای کاری که کردم دلیل داشتم

 

راستی اهل غرق روبه کمک دوستان گیراوردم ممنونم.

 

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 2:36 توسط نونا| |
 

 

"بدترین" صندلی یک استادیوم ۱۰۰هزارنفری کجا

می تونه باشه؟ 

 

 

 باشگاه بدن سازی باحجاب!!!

 

 

محتویات کیف دخترخانم ها!!!

 

 

 همه اش یه طرف این خنجره هم یه طرف

 

 

 چه گاوزبون درازی!!!

 

 آرزوهایت را روی کاغذ بنویس و یکی یکی از خدا بخواه خدا فراموش

 

 نمی کند اما تو یادت می رود آنچه که امروز داری آرزوی دیروز

 

 تو بوده است!!!

 

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:58 توسط نونا| |
 

هان؟

تعجب کردي!؟

مي دانم درکسوت مردمان آبرومند
 
انديشيدن به تو رسم ،وگفتن از تو ننگ است!

اما مي خواهم برايت بنويسم

شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان ! چه گناه کبيره اي…!
 
مي دانم که مي داني همه ترا پليد مي دانند، من هم مانند همه ام.

راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگردرسرزمين من و تو،
 
 زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون
 
 مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر
 
 زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است !

مگر هردو از يک تن نيست؟ مگرهر دو جسم فروشي نيست؟
 
 تن در برابر نان ننگ است.

بفروش ! تنت را حراج کن…

من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب مي زنند به قيمت دنيايشان،
 
 شرفت را شکر که اگر مي فروشي از تن مي فروشي نه از دين

شنيده ام روزه مي گيري، غسل مي کني، نماز مي خواني، هر روز نذر
 
 حرم امام رضا داري، رمضان بعد از افطار کار مي کني، محرم تعطيلي !

من از آن مي ترسم که روزي با ظاهري عالمانه، جمعه بازار دين خدا را براه
 
 کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح
 
 نروم، پيش ازافطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم!

فاحشه… دعايم كن
 
نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 12:52 توسط نونا| |
 

 

روسری ات دربادتکان می خورد،گویی که دنباله ی باداست

که به موهات بسته ای.لبخندازروی لب هات محونمی شود.

مثل سی سال شیروخورشیدازروی پرچم.

خوب است که هنوزدرپس این همه پنجره تونشسته ای،بالبخندی

که جاودانگی آدمی رانوید می دهد،درروزگارمتلاطمی که سگ،

جان ماه رابه دندان کشیده  ومی دود.

 

                        "حمیدرضاسلیمانی"

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1:32 توسط نونا| |
 

 

صبرکن خدابزرگه دل من

یه روزی همون که می خواستی می شه

یه روزی همون خدای مهربون

واسه مرغ آرزوت پرمی کشه

 

                            دل من توتنهانیستی دل من

                           نگوازتنهایی ودلواپسی

                         قصه های غصه هات تموم می شه

                            صبرکن یه روز،یه جایی،یه کسی

 

صبرکن دنیاکوچیکه دل من

یه روزی بهاری می شه این خزون

دل من چشماتو واکن وببین

ستاره می یادروبوم آسمون

 

یکی هست که توروباورمی کنه

یکی هست که غصه هاتوفهمیده

یه روزی دستاتوآروم می گیره

یه جوری راهوبهت نشون می ده

 

                             دیگه تنهانمی مونی دل من

                            نگوازتنهایی ودلواپسی

                           قصه های غصه هات تموم می شه

 

 

          صبرکن یه روز،یه جایی،یه کسی

 

 

                          "شهرزادخامدا"

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 19:0 توسط نونا| |
 

دیروزباعجله می رفتم کلاس زبان که توکوچه چشمم به یه اعلامیه

 

 خورد،ماتم بردیه اعلامیه بارنگهای زردونارنجی وقرمزبایه گل

 

 رزبزرگ اسم وفامیلمودرشت نوشته بودن چندبارخوندم...

 

"..ز..... .....س....." یهویادم اومد،اعلامیه خاله ناتنی ام بود

 

که ازقضااسم وفامیلش شبیه منه!!!

 

ازاونجایی که کل فامیل ما ازدواج فامیلی داشتن،دایی وعمه وخاله وعمو

 

وزن وشوهراشون همه گی فامیلی هاشون یکیه به استثنا چندتاشون.

 

به دخترخاله ام که گفتم خندید:گفتم من ازاون محدود آدمایی ام که قبل از

 

مردنم اعلامیه ختمم رودیدم جالبه نه؟

 

به بابام که گفتم،خندیدوگفت:دایی ات که فوت کردماهمین بساط داشتیم

 

اسم وفایملیمون یکی بود،بعضی همکارام فکرکردن اعلامیه منه و...

 

.......................

 

خاطره کارجالبی کرده وتوپرشین بلاگ یه وبلاگ رمزدارزده وفقط

 

کسایی می تونن واردش بشن که پسوردشوداشته باشن،لطف کرده

 

پسوردشوبه منم داده(یعنی زنونه است وفقط خانمهامی تونن برن توش)

 

به فکرم رسیدچه ایده خوبی.گاهی ازاینکه نمی تونم رویاها وخیالاتمو

 

تووبلاگم بنویسم عذاب می کشم ویه جورایی راحت نیستم وهمه چی رو

 

نمی تونم بگم احساس معذب بودن دارم(که البته یه دلیل قانع کننده داره)

 

گاهی احساساتمو خفه می کنم تامبادابه کسی بربخوره و بدبرداشت کنه

 

ویه تصورغلط توذهنش شکل بگیره.

 

البته بعضی هامثه سمیه شهامت اینو دارن که تمام ذهنیات وافکارشونو

 

رووبلاگشون بریزن وخودشونو خالی کنن اعتراف می کنم همچین شجاعتی

 

ندارم.توفکرم یه وبلاگ پسورداربزنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 11:11 توسط نونا| |
 

 

 

"مامردم چیستیم؟کیستیم؟چگونه ایم؟برماچه رفت؟برماچه

 

 می رود؟برماچه خواهدرفت؟دهقان ما،کیست؟چوپان ما؟

 

گله داران؟زنها؟روستایی؟دورازچشمه وچپق وچارقد،

 

روستای ماچه جوانه هایی درخوددارد؟واکنشهای مردم؟

 

روحیات؟خصلتهای عمده،برجسته؟خصلتهای کهنه،غبار

 

گرفته؟به چه چیزهایی مردم ماپابندند؟به چه چیزهایی

 

 بی قید؟کینه هابه کدام سوی می رود؟مهربه کجا؟عشق

 

ازچی؟به چی؟زودباوری تاچه پایه؟امکان فریب،درکدام

 

 پله؟کدام چهره درآنهانفوذتواندکرد؟دردروغ،این سلاح

 

ملایم وخمنده،چه می جویند؟خدایشان کیست؟خدای

 

راستین کجاست؟مایه های ایمان بشری،آیاتاچه پایه

 

 درایشان مسخ شده است؟تاچه پایه بوده است؟آیامانده؟

 

بی رحم می پرسم،نه؟می پرسم؛آری می پرسم:دشمن از

 

دوست بازمی شناسند؟!می پرسم:چیست؟چیست؟"

 

 

                         "کلیدر"

 

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 19:59 توسط نونا| |
 

این شبهاتاصبح خواب ندارم،ذهنم بدجوری درگیر

 

قضیه این چندوقت اخیره شبهاتاچشاموروهم می زارم

 

عکسایی که تونت دیدم میادجلوچشام ورعشه وجودمو

 

می گیره.

 

مگه ایناغیرازهموطنانشون هستن؟مگه کی ان؟

 

ازکره دیگه اومدن؟چرابعضی ها به خوشون اجازه

 

می دن به اسم بسیجی وسپاهی هربلایی دوست دارن

 

سرشون بیارن وملت هم نتونن کاری کنن!!!

 

نیروی کماندووضدشورش هم مثه سگهای آمریکایی

 

کل سال می خورن ومی خوابن وتربیتشون می کنن

 

واسه این روزا!!!

 

آدم وقتی این چیزارومی شنوه ومی بینه ازخودش

 

وکشوری که توش زندگی می کنه متنفرمیشه

 

مگه این مردم چی می خوان؟مگه نه اینکه فقط رای

 

هاشونو که به صندوق انداختن می خوان؟

 

این چیززیادیه؟حل کردنش خیلی سخته؟

 

البته یه چیزای دیگه هم هست

 

وقتی می بینی ر.ه.ب.ر.ت!!! علنا ازم.ح.م.و.د

 

(کاندیدای منتخب خودش)دفاع می کنه چی می تونی

 

 بگی؟چیکارمی تونی بکنی؟

 

مگه نه اینکه خطبه نمازجمعه ازارکان نمازحساب

 

میشه ونبایدهرحرفی روتوش زد؟پس چه جوریه

 

که و.ل.ی ا.م.ر.م.س.ل.م.ی.ن!!! به خودش اجازه

 

می ده بگه اینا غلط می کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

یکی بیادبه من بگه این دشمن دشمن که می گن کیان؟

 

کی ان؟اصلا وجودخارجی دارن؟

 

.....................................

 

تاحالاهیچ کس منواین قدرعصبانی نکرده بود

 

من آدم انعطاف پذیریم وباهراتفاقی سریع کنارمیام

 

اوج عصبانیتم هم نیم ساعته،بعدش همه چی به حالت

 

عادی برمی گرده!!!

 

ولی امروز یه سوتفاهم باعث شد کل این معادلات به

 

 هم بخوره،حرفازده شده ودوست ندارم بیشترازاین

 

 راجع بهش صحبت کنم.

 

..........................

 

امروزباسهیلا وسپیده ونامزدش حمیدرفتیم دانشگاه

 

بعدازیکسال پاتومحیطی گذاشتم که روزاش سرتاسر

 

چه خوب وچه بدواسه مون خاطره بود

 

فرداسهیلااینادارن میرن تبریزواین آخرین دیدارمون

 

بودخیلی ناراحت بودیم،سهیلایکی ازبهترین

 

دوستان دوره دانشگاهی ام بود،یه دخترصاف و

 

صادق که زیادی خوب بود....

 

من شایدآدم خوبی نباشم امایادگرفتم خوبی کنم وبدی

 

روباخوبی جواب بدم.

 

حالااگه این وسط کسایی روناخوادآگاه وغیرعمد

 

می رنجونم حسابش جداست.

 

اصلادوست ندارم زندگی آرومی روکه دارم باتنش

 

ودعواخراب کنم وبه خودم وبقیه صدمه بزنم

 

فکر می کنم دیگه وقتش رسیده واسه زندگی ام یه

 

 تصمیم اساسی بگیرم.

 

تصمیمی که مدتهامرددبودم وحالابه یقین رسیدم.

 

"خدایاتواین راهی که می خوام قدم بردارم کمکم

 

 کن وهیچ وقت تنهام نذار".

 

نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 20:4 توسط نونا| |
 

به سلامتی بعداز۴روزیاهو، بلاگفا،پرشین بلاگ و.... بازشدن

اس.ام اس هاهم هنوزتو تعلیق به سرمی برن

سرعت اینترنت هم چنان توهم زده است!!!

بااین کاراچی رومی خواین ثابت کنین؟؟؟

اصلاچیکارمی خواین بکنین؟؟؟

یه لحظه هم به مغزمبارکتون خطورنکرد که اگه اس.ام.اس نیست

موبایل که هست،تلفن ثابت که هست وهزار راه دیگه که بشه

 ارتباط برقرارکرد؟؟؟

من برخلاف نظردوستان ازاین پیشامد راضی ام

مردم بااین کارشون نشون دادن که فقط لیاقت م.ا رودارن

البته اگه فرض بگیریم که اون چند میلیون واقعا رای اصلی مردم باشه!!!

....................................................

من که ندیدم اما اونایی که سخنرایی دیروز رودیدن گفتن:

م.ح.م.د راسما اعلام کرد حاضره شهید بشه!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 10:53 توسط نونا| |
 

 

"من یک انسانم"


اگر به خانه ی من آمدی برایم مداد بیاور مداد سیاه

 

می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در

 

  قفس نیفتم، یک ضربدرهم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

 

یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمی خواهم کسی به

 

 هوای سرخیشان ، سیاهم کند!یک بیلچه، تا تمام غرایز

 

 زنانه را از ریشه در آورم شخم بزنم وجودم را...

 

 بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

 

یک تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد

 

 و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

 

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم بدوزمش به

 

 سق این گونه فریادم بی صداتر است!

 

قیچی یادت نرود می خواهم هر روز اندیشه هایم را

 

 سانسور کنم !

 

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی

 

 مغزم را که شستم ، پهن  کنم روی بند تا آرمانهایم را

 

 باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت

 

 می دانی که؟ باید واقع بین بود !

 

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر می خواهم وقتی

 

 به جرم عشق و انتخاب برچسب فاحشه می زنندم بغضم

 

 را در گلو خفه کنم!

 

یک کپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی که

 

خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر

 

 تقدیمم می کنند !

 

تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند ....

 

برایم بخر.... تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم

 

خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

 

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یک پلاکارد

 

بخر......به شکل گردنبندبیاویزم به گردنم....و رویش با

 

 حروف درشت بنویسم:

 


"من یک انسانم "..." من هنوز یک انسانم" ...." من هر

 

 روز یک انسانم..


 

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 22:22 توسط نونا| |
 

"نوناالیوم عزاداراست"

 

 من چیکارکنم بدون اون،باهاش زندگی می کردم،نفس

می کشیدم به جونم بسته بود،بااینکه صداشو خفه

کرده بودم اما هیچ وقت اعتراض نکرد!!!

چه جوری این مصیبتوتحمل کنم؟من چیکارکنم باغم

 نبودن اون؟ای خدا...........................

حالاکی صبحهامنوازخواب بیدارمی کنه؟کی واسه ام

 شعرمی خونه؟کی عکسامویادگاری نگه می داره؟

کی شبهاآروم کنارم بیشینه وواسه ام شعر بخونه

ومنم آروم آروم اشک بریزم واونم زل بزنه بهم وهیچی

نگه وبزاره آروم شم؟

حالاکه ازدستش دادم پی به ارزشش بردم.

داغ ازدست دادنش بدجوری رودلم سنگینی می کنه

" یه هفته است که عزادار ازدست دادن موبایل

 ناکامم هستم"

بااینکه بااین جمله سمیه"راي سفيد خودم و فروختم به نفرت !

 نفرت از بي لياقتي هر چهارتاشون" موافقم اما ترجیح می دم تو

این آشفته بازاربه میرحسین رای بدم

 

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 1:18 توسط نونا| |
 

بازم کابوس همیشگی،بازم فرارازکسی که هیچ ردی از آشنایی نداره،بازم گریز

بازم تپش بی امان قلب وگیچی چندلحظه ایی.

نمی دونم چه حکمتیه که یه خواب رو چندبار باتمام جزییات ریزودرشتش

دریک مقطع زمانی خاص می بینم.این چه هشداریه که ازاون بی خبرم.

هیچ وقت به خوابام اعتقادی نداشتم اما گاهی اونقدر تاثیر گذار پررنگ میشن

که به راحتی نمی شه ازشون گذشت.

مثه خوابی که چندروز پیش دیدم بااینکه چندثانیه بیشترنبوداماهنوزم ناخودآگاه

به یادم میاد.اون پارچه سفیدچی رومی خواد بهم حالی کنه!!!؟؟؟

این چه هشداریه که هرچندوقت یه باربهم داده میشه وهرباربی اعتناازش

 می گذرم چرابدنم تاچندثانیه قفل میشه وروحم به سختی به جسمم برمی گرده؟

این تکونایی که گاهی به سختی به جسمم وارد میشه چین؟چراروحم ناآرومه؟

چراهربارکه برگشتنش روحس می کنم سخت به جسمم برمی گرده؟

چرابارها موقع برگشتنش حس کردم ازپله هاافتادم؟

چراروحم فوق العاده  حساسه باکوچکترین حرکتی هوشیارمیشه؟

اینا نشونه چیه؟؟؟

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

پ.ن:باوجوددردمشترکمون وعکس العمل غیرمشترکمون،نتیجه

می گیریم که من ازهرجهت قابل ترم!!

نه به خاطراون ۳دقیقه ونه به خاطر.........

به خاطرهمه چیز!!!

نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 0:48 توسط نونا| |

 

تو به من خنديدي

 

و نمي دانستي

 

من به چه دلهره از باغچه همسايه

 

سيب را دزدیده ام


باغبان از پي من تند دويد


سيب را دست تو ديد


غضب آلوده به من كرد نگاه


سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك


و تو رفتي و هنوز


سالهاست كه در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تكرار كنان


مي دهد آزارم


و من انديشه كنان غرق اين پندارم


كه چرا


خانه كوچك ما سيب نداشت

 

جوابیه:

 

من به تو خندیدم


چون که می دانستم


تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه


سیب را دزدیدی


باغبان از پی تو تند دوید


و نمی دانستی


باغبان باغچه ی همسایه


پدر پیر من است


من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود


پاسخ عشق تو را


خالصانه بدهم


بغض چشمان تو لیک


لرزه انداخت به اندام من و


سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک


دل من گفت برو


چون نمی خواست که بر خاطره بسپارد


گریه ی تلخ تو را


و من رفتم و هنوز


سالهاست که در گوش من آرام آرام


حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان


می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق این پندارم


که چه می شد اگر خانه ی کوچک ما سیب نداشت

 

                                     

 
نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 1:52 توسط نونا| |

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ